خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





#9

    بخونید قشنگه واقعا..


    مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:
    «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»
    چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم»

     

    مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»
    چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت : «نمازش تمام شد!»
    مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟
    چوپان گفت: بهترازاین بلد نبودم
    مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
    شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
    از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»
    پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»
    مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست
    تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟

     

    چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
    با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش
    زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟ »
    به نام خدای آن چوپان ...
    گاهی دعای یک دل صاف،از صدنماز یک دل پرآشوب بهتراست ...


    این مطلب تا کنون 9 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : پدرش ,چوپان ,نماز ,امشب مهمان ,مرد، امشب ,
    #9

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده